نغمه های دل...
درد دل هایی با کاغذ و قلم
لينک دوستان

منتظرم، منتظر لحظه دیدار

خسته ام، خسته از زمانه

عاشقم، عاشق عشق، عاشق محبت، عاشق دوستی، عاشق مرگ.

عاشقم، عاشقی که همزبانش درد و غم است، عاشقی که چشمهایش به سمت در مانده تا روزی که کسی برای صحبت با او از در وارد شود و کنارش بنشیند، عاشقی که تنهایی را به جمع ترجیح می دهد.

اینها خصوصیات من است. انسانی که در اوج جوانی اش از ادامه زندگی سر باز زده. فردی که لحظه لحظه عمرش با درد و غم همراه بوده. جوانی که دیگر دلش جوان نیست. انسانی که از داخل پوسیده و نابود گشته.

آه خدای من، من کیستم، انسان، حیوان یا شایدم یک جسد متحرک؟! فقط خدا می داند و بس، من فقط این را می دانم که من دیگر آن جوان شاد و خوشحال نیستم. جوانی که همیشه و همه جا از ناله و فقان فراری بود. جوانی که هر کجا لبخند بود او هم بود. جوانی که همیشه لبخند بر لبانش بود ولی حالا چه؟ تنها چیزی که بر روی لبانش دیده می شود، آه آتشینی است که از اعماق قلب تاریک و یخ زده اش به بیرون فوران می کند. زمانی نچندان دور آب و هوای قلبم بهاری بود و بی. ولی حالا بهار قلبم به خزانی ابدی تبدیل شده و این خزان است که من را به نابودی و سقوط می کشاند.

سقوط از پرتگاهی که نامش ظلمت است. تاریکی و ظلمتی که تمامی عمرم در تعقیبم بود و اعتنایی به او نمی کردم و اینک که من از پیمودن راه زندگی باز ایستاده ام خود را به من رسانده و قصد همراهی با من را دارد و خلاصی از او هرگز ممکن نیست. فقط یار و هم دردی می تواند من را از همراهی چون او خلاصی بخشد.

ولی کو آن یار مهربان. کجاست همزبانی که یک عمر است منتظرش هستم. می دانم آخر سرنوشت من هم مانند برگ زردی است که با نوازش نسیم صبحگاهی از صاقه جدا شده و آرام آرام به طرف زمین حرکت می کند تا جسم بی جانش را به روی سطح خیابان برساند، و فرد عابری نا آگاه از درد دلش او را با فشار کمی روی زمین لگد کرده و خرد و نابودش می کند و تنها باز مانده امید او را به زندگی از جلوی چشمانش محو می سازد. این سرنوشت کسانی است که همانند من عاشق شده اند و دستشان از دنیا کوتاه گشته و هیچ یار و همدردی برای ادامه زندگی ندارند که آنان را همراهی کند.

به امید روزی که درها باز شود و نسیم عشق و محبت بر صورتم بوسه زند.

منتظرت هستم ای پر کننده لحظات تنهاییم

[ سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 ] [ 11:30 ] [ مجید ]

امشب آتشی در دلم شعله ور شده است که با آب تمامی اقیانوسها هم نمی توان آن را خاموش کرد. آتشی که باعث شده است من امشب خودم را از دیگر انسانها جدا بدانم.

آه ه ...خدای من این دیگر چه حسی است. در تمامی عمر ناچیزم غم زمانه این چنین بر دلم سنگینی نکرده بود که امشب سنگینی می کند. امشب چنان بغضی در گلویم است که می خواهد مرا از تنفس باز دارد و به مرگ نزدیکتر کند. به نیمه های شب رسیده بودم ودر تنهایی خودم فکر می کردم که به ناگاه منبع نورانی از آسمان به نزدم آمد و گفت: « بیهوده چنین فکر مکن که عمر تو پا برجاست و بایستی در این دنیا با تمامی غم و اندوه و نامهربانی هایش زندگی کنی. ولی امیدوار هم باش که من به تو این نوید را می دهم که روزی هم خواهد آمد که تو رازی از زمانه تمامی مشکلاتش را پشت سر گذاشته ای و در آغوش گرم خانواده ات از زندگی لذت می بری. زندگی که عمری پر از درد و آه بوده است ولی اینک تمامی آن غمها پایان یافته و تو به آرزوهای دست نیافتنی ات رسیده ای »

در آخر خطاب به من گفت: سعی کن در طلب آنچه که هستی بکوشی. مطمئن باش که به دستش خواهی آورد. این را گفت و به ناگاه از جلوی دیدگانم محو شد. دوباره به فکر فرو رفتم که ای خدای من نکند که دیوانه شده ام. نکند که تمامی اینها راست بوده است. اگر این چنین می بود دیگر من هیچ آرزویی نداشتم.

باز هم به خودم گفتم نکند که دارم از این دنیا کوچ می کنم بدون آنکه به آرزویم رسیده باشم. آرزویی که زمانی بس طولانی است فکر مرا مشغول خود کرده و با یاد خود باعث آزار من می شود و زندگی را برایم تلخ کرده است. آرزویی که به دست آوردنش بسیار بسیار دشوار است.

نمی دانم چرا وقتی با خودم فکر می کنم دلم بیشتر می گیرد. به شکلی که می خواهم انقدر فریاد بکشم و گریه وزاری کنم که جانم را تسلیم مرگ کنم و جسم بی جانم را به میهمانی خاک ببرم. به میهمانی که تا خداوند یکتا نخواهد بازگشتی ندارد.

میهمانی که عاقبت همه انسانهاست ولی با این تفاوت که بعضی خوشحال به این مجلس پا می گذارند و بعضی مانند من از روی اجبار. خدای من نکند که امشب، شب آخر عمر من است. ولی نه درست که فکر می کنم آن روشنایی نوید دهنده می خواست من را امیدوار کند. اما به چه چیز و برای چه؟، مگر او می دانست من چه دردی دارم؟ مگر او می دانست من در آتش عشق چه کسی می سوزم؟ آتشی که حالا به شکل غم در آمده و در سینه پر درد من جولان می دهد. کم کم دارم مثل دیوانه ها می شوم. روزها فکر می کنم و شبها می نویسم. خدای من دیگر نمی توانم بنویسم، بغض داخل گلویم ترکیده و اشکم سرازیر گشته، در همین جا به نوشتن پایان می دهم تا بیش از این غمگین نشده ام.

کسی که در بین تمامی ناامیدی هایش به دنبال امید می گردد..

جوان ناامید

[ جمعه ششم بهمن 1391 ] [ 22:18 ] [ مجید ]

امشب بعد از مدتها باز قلمم را برداشتم و می خواستم که بنویسم ولی هیچ چیزی به نظرم نیامد.آخر می دانید نوشتن هم فکر آزاد می خواهد و راحتی و آسودگی خیال، نه من که روز به روز از خودم و زندگیم بی زار می شوم.

آخر هم نتوانستم که چیزی بنویسم. قلم را زمین گذاشتم و به کنار پنجره اطاق جدیدم که هنوز به قدمها و عطر نفسهای او آشنا نشده بود رفتم ونگاهی به منظره داخل حیاط انداختم، برای چند لحظه با خودم آرزو کردم که ای کاش پرنده ای بودم و از این سلول سرد و غم زده پر می کشیدم، اما چه سود در پایان من ماندم و رویاهای بر باد رفته و دخمه تنهائیم، باز به بیرون نگریستم.به برفی که شب قبل باریده بود و حیاط خانه را سپید پوش کرده بود.به جای پای پرندگان عاشق که روی برف ها راه رفته بودند. به حوضی که آب داخل آن یخ بسته بود. سرم را بلند کردم و به آسمان نگریستم. به آسمانی که تا شب قبل مه آلود و غم زده بود ولی حالا ماه و ستارگان در آن خود نمایی می کردند. ستارگانی که روزی نوید دهنده اینده سیاه من بودند. ستارگانی که می گفتند ما ستارگان درخنده ای نیستیم و اینک به سوی خاموشی و نیستی پیش می رویم و چون تو ب غروب کشانده شده و در ظلمت ابدی محو و سرگردان شده ایم.  همان طوری که تو به زودی با رنج بی پایان به وادی خاموشان کشانده خواهی شد...

آری همان ستارگان... ستارگانی که حالا به من نگاه می کنند و از روی تمسخر چشمک می زنند ومن و سرنوشت من را به بازی می گیرند. به داخل اطاق باز گشتم و به فکر فرو رفتم.

با خودم فکر کردم که چرا من باید به کسی دل ببندم که حتی نمی توانم بنشینم و دوستانه با او صحبت کنم و حرف دلم را برایش بگویم. بعضی مواقع در تنهائیم به خودم می گویم که چرا بین انسانها باید موانعی وجود داشته باشد که مانع خوشبختی آنها می شود. چرا باید فردی به دلیل احترامی که برای فرد دیگری قائل است از عشق خود بگذرد و خود را در جامعه ای که خود کابوس وحشت آوری بیش نیست اسیر افکار آشفته کند. شما را به خدا سوگند، شمایی که این نوشته ها را می خوانید،از شما خواهش می کنم که من را و احساسات من را درک کنید و غم دل من را حس کنید.

آه... چه حس غریبی است که باعث شده بغض سنگینی درون سینه ام لانه کند و باعث شود که من نثل نویسنده ای منتظر دست به قلم شوم و چنین کلماتی را خلق کنم.

خدایا خودت به درد من آگاهی، پس به آه سرد و یخ بسته دل من جوابی بده و دست رد به سینه پرخون من مزن و یاریم کن که بتوانم با تمام جرأتم حرف دلم را برای او بزنم.

پس به امید لحظه دیدار من با او:

نویسنده چشم به راه...

[ سه شنبه سی و یکم مرداد 1391 ] [ 22:13 ] [ مجید ]

من  به تو اعتراف می کنم که چندیست وجود مرا ترس شدیدی احاطه کرده و همواره وحشت دارم که من نیز دچار اوهام شده باشم و عشق تو وجود خارجی نداشته باشد، می ترسم خیال تو چو سایه های ابرهای زودگذر که بر اثر طوفانی متلاشی می شوند فراری شود و مرا گرفتار هزیان و ترس از«مرگ»کند، با این همه نبوغ، نویسنده و شاعر قدرت آن را دارد که با اعجاز سحرآمیز خود تو را از پس سیاهی مرگ بیابد و کالبد خاکی تورا به شکل ترانه های زیبا در کنار منظره های دلپذیر طبیعت در آغوش کشد. در آنوقت باید الهه های زیبایی سکوت کنند، زمزمه های جویبارها خاموش گردند، مرغ های خوش الهان به حیرت فرو روند زیرا در این هنگام «مرگ» در برابر نور درخشندگی تو زانو بر زمین می زند، و حیات به جسد بی جان من می بخشد و من از حرارت عشق تو چون شعله های سرکش آتش فروزان می سوزم و به آسمان صعود می کنم و در آنجا تا واپسین لحظه حیاتت به انتظار می نشینم!

هر زمانی که تو با من همراه هستی چقدر از خودم مطمئن می شوم و وجود تو را به نظر همانند پشتیبان مقتدری به تصویر می کشم که به فردی مثل من امید، حرکت، نشاط و شادمانی و جان می بخشد!!

تو باید بدانی انتظاری که اکنون می کشم بی شباهت به دقایق تلخ بیماران محتضر نیست! بهخداوند سوگند این بزرگترین ظلمی است که در حق من روا می داری! از آن موقعی که به عشق مقدس خود اعتراف کرده ام مدتها می گذرد ولی هنوز نمی دانم عاقبت این پرسش به کجا خواهد انجامید؟

آیا به شهد وصال یا به ذهر جدایی؟ کدامیک؟ تو چه فکر می کنی؟

به هر زحمتی بود شب را ب نیمه رساندم در آنوقت به نظرم رسید که در کنار تخت خواب من ارواح عاشق که در پی معشوقه های خود سرگردانند سرودهای نامفهوم می خوانند و مرا برداشته با خود به آن دنیا می برند، به ناگاه از خواب پریدم و مثل همیشه خود را تنها و دور از تو یافتم!!

عزیزم ممکن است از تو خواهش کنم به نزدم آیی و مرا از این همه کابوس های وحشتناک نجات دهی؟

کسی که همیشه انتظارت را می کشد

نویسنده منتظر!

[ شنبه سوم تیر 1391 ] [ 22:8 ] [ مجید ]

خدا می داند که با چه ذوق و شوقی در پی حلقه نگین دار زیبایی که قادر باشد در انعکاس سنگهای قیمتی خود، چشمان درخشان تو را درخشان تر نشان دهد. شبها و روزها دوندگی کردم تا عاقبت آن را که لایق تو بود یافتم و به هزاران زحمت به دستش آوردم. چه شبها که در عالم رؤیا انگشتان ظریف تورا به دست خود می گرفتم و انگشتری را در آن انگشت ظریف و دلربای تو جایی می دادم و تا صبحگاهان هنگامی که سپیده می دمید آن را به هزاران بوسه امید و آرزو غرقه می ساختم...

افسوس که طبیعت تو نگذاشت این رؤیا به حقیقت بپیوندد و من بدون این که تو را بدست آورم به هیچ از دست دادم! و دیگری انگشتری در انگشت تو جایی داد! ولی آیا خدای من که حاکم دل سوخته و شوریده من است به این ظلم، با نظر پر عطوفت و گذشت و بی نظری نگاه خواهد کرد؟!

آیا خدایی که شاهد شبهای تیره و تار من بوده،خدایی که قدم به قدم در این ماجرای عاشقانه در تعقیب من بوده است، چگونه راضی خواهد شد که عشق من پایمال هوا و هوس تو گردد؟!

او منتقم است و بی شک به اولین ضربه، انگشتری دستت به مانند شیشه ای خرد و در هم ریخته خواهد شد. می دانم با در هم شکستن علامت نامزدی همه چیز تو حتی امید زندگی و کاخ سعادت و خوشبختی تو به یکباره فرو خواهد ریخت و تو نیز به مثل من که بی امید در حرکت هستم سرگردان خواهی شد. زیرا تو هم شنیده ای که خداوند می گوید:

«الاای بندگان من ...! مرا خوی خودخواهی و عاطفه خود پرستی شما در این راه بیش از همه مخاطرات نگران می دارد و از آن می ترسم که غریزه و ذات، طغیان و شهوت و زیبا پرستی شما از سپر تکامل بازتاب داردو بر مسیر شما موانع و مشکلات سهمگین ایجاد کند.

الا ای بندگان من بدانید که با سپیدی روزها و با سیاهی شبها و مرور ماهها و گذشت روزگار هرگز نخواهید توانست از ظلمهایی که به عاشقان راه طریقت، به عاشقانی که به حقیقت، وجود مرا در وجود شما با داوری پیری، بی رحمانه در هم خواهد نوردید و بالاخره الهه مرگ، شما را به پیشگاه عدالتم فرا خواهد خواند. آن وقت گریه وزاری، اشک و آه و حسرت هرگز نخواهند توانست گناه عظیم شما را که سبب ناامیدی بنده من شده است بشوید و پاک سازد، آنجا فقط دل رنج دیده عاشق که در جفای شما سوخته و ساخته است حکمرانی می کند، فقط اوست که می تواند به جای من ببخشاید و یا عذاب ابدی را نصیب شما گرداند!!»

پس تو ای معشوقه من بیا و به خاطر خودت وآخرت خودت هم که شده نگاهی به زیر پایت، به من، به کسی که یک عمر است به امید همنشینی تو زنده مانده بینداز و نگذار که دل شکسته و خسته ازدنیا بروم و تو را به خدایت بسپارم.

 

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:34 ] [ مجید ]

آن آرزوی گریز پا دیشب نیز به سراغم آمد.خنده آور است که بنویسم آرزوی من خواب شیرینی است که با رویای دیدار تو همراه باشد.

دیشب خداوند بزرگ به من رحم کرد وبه خواب رفتم و تو را به شکل تابش نوری از مهتاب که از میان ابرها به شکل ستونهایی کشیده، گذشته و به من نزدیک می شدی مشاهده کردم، از خداوند بزرگ خواستم هرگز مرا از این خواب بیدار نسازد، زیرا می ترسیدم بار دیگر با آن دیدگان زیبا که پر از نگاه سوزاننده است به من بنگری و چون سایه ای که مانند نسیم صبحگاهی زود گذر است از نظرم محو شوی. از تو می پرسم به من بگو چه نیرویی تو را احاطه کرده است که به آزار من همت گماری؟

گویی تو می اندیشی مرا که عاشقت هستم باید آنقدر شکنجه دهی تا چون مجنون به وادی جنون کشانده شوم؟! ویا مانند محتضری که چشم به راه باشد دیده به در بدوزم که تو برای آزارم از در کی وارد می شوی؟

به خودت سوگند که اگر به این شکنجه ها ادامه دهی روزی با جسد بی جان من رو به رو خواهی شد. روزی که دیگر همه چیز از دست رفته، روزی که آرزو می کنم هیچ موقع از راه نرسد که تو بخواهی برای من دل بسوزانی.

تو را به خدا سوگند می دهم که در عوض این همه نا مهربانی، بیا با هم و در کنار هم تلاش کنیم و زندگی نفرین شدیمان را سر و سامانی ببخشیم و نگذاریم که غمهای زمانه ما را همچون درخت خشکیده ای پیر و فرسوده کند. پس این آرزو و خواب شیرین من را خراب نکن و بیا تا دست به دست هم دهیم و این چند روز باقی مانده عمر را با هم سپری کنیم و به آرزو های دست نیافتنی خود چهره واقعیت ببخشیم.

کسی که در لحظه لحظه زندگیش در آرزوی خوشبختی و بهروزی تو است.

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 16:1 ] [ مجید ]

نویسنده حساس و زود رنج چشم به راه است ،بخصوص که بیمار هم باشد.

چشمم آنقدر به در نگریست تا از غم و ناامیدی به سختی گریست. چه می شود اگر یک روز، یک ساعت و حتی یک دقیقه هم که شده، تو تنها به شکل مظاهر عالیه انسانی در برابر یک بیمار دست از جان شسته نمایان شوی تا مرگ نتواند او را به زاری و خاری در آغوش بگیرد!!  می گویند کسانی که از مرگ و بیماری زیاد صحبت می کنند زندگی را دوست دارند و از نیستی می هراسند، من می گویم کسانی که هرگز به یاد مرگ نیستند و مانند قمار بازی که هستی خود را باخته و به روی خود نمی آورد، از مرگ می ترسند و وحشت دارند! چگونه ممکن است آنان که همانند من با مرگ، دوستی و نزدیکی دارند از او بترسند وبه زندگی پناهنده شوند؟ آن هم زندگی که برای آنان جز درد و رنج و بدبختی هدیه ای نفرستاده است! من با اینکه به قول دیگران فرد سالم و شادی هستم، بدون وجود او همیشه خود را در بستر بیماری می پندارم، زیرا رنج و غم وجود مرا فرا گرفته و هرگز نمی توانم به خاطر آورم که زندگانی کوتاه من از چه زمانی با غم شروع شده و چه زمانی بدون غم بوده است. گذشته من با رنج و غم آغاز و اگر آینده ای باشد، آن هم با رنج غم به پایان خواهد رسید. پس چه میشد اگر با آن روح لطیف و قلب مهربانت به تماشای بیماری گریان که چون شمع می سوزد و آهسته آهسته می میرد، می آمدی تا به آسودگی در میان سرمای طاقت فرسای مرگ از شوق دیدار تو به آتش و گرمی کشانده شود و به سادگی از این دنیا و آنچه در آن هست برای همیشه رخت بر بندد؟

به من بگو آیا به انتظار تو و بازگشت تو باز هم در بستر بیماری باقی بمانم؟

باز هم در ای ارابه خاموشی باقی بمانم و خاطرات گذشته ام را مرور کنم؟

باز هم برایت بگویم که تا چه اندازه ای به تو و عشق تو وابسته شده ام؟

آخر تا چه زمانی باید به تو بگویم و برایت بنویسم که به قیمت از دست دادن چشمانم دوستت دارم و آرزوی این را دارم که شبها موقع خواب تو در کنارم و تسکین روحم باشی نه کس دیگر. خودت بگو من با چه زبانی به تو بفهمانم که علاقه مندت هستم و چرا باور نداری که غیر از تو در عمر کوتاهم به کس دیگری دل نبسته ام؟

به صاحب تمام دلهای عاشق سوگند که با وجود روح لطیف و قلب مهربانت، خیلی بی وفا هستی!

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 23:48 ] [ مجید ]

 

تنها،همیشه تنها، بدون اینکه در دنیا دلی باشد که ثانیه ای چند به خاطر من بتپد دنیا را ترک می کنم!

تنها، همیشه تنهایی،بدون آنکه دلدار زیبارویی به هنگام بیماری دل رنجورم قدم به کلبه ام بگذارد و دستی از عطوفت بر چهره تب دارم کشد،زیبایی های جهان هستی را بدرود می گویم.

تنها، باز هم تنها در وادی خاموشان، در تاریکی مطلق به سوی نیستی پیش می روم، امشب از دردهای بیشماری به سختی گریستم، خداوند بزرگ به چهره «غم» بر بالینم فرود آمد. مگر نه اینکه او در هر لباس و به هر شکل و در هر ماجرایی وجود دارد؟ اینک نیز به لباس غم در آمده و به محتضری لبخند می زند. لبخند خداوند بزرگ تلخ و حسرت بار بود. گویی او نیز از زندگی وحشت آور من به حیرت و تعجب فرو رفته است، زیرا او عادل است و از این همه رنج بشری اندوهناک و متأثر می شود.

آه  . . . کم کم از شدت سوزش دل و درد بی درمان کفر هم می گویم، من کجا و خدای بزرگ کجا؟ غم کجا و ترحم او بر غمگسار کجا؟

اگر چه امیدم به بخشندگی قادر متعال است که می گوید: « در همه حال و همیشه بخشنده و کریم بوده و هستم » آیا با این همه گناه و ناشکری رحمت بی پایان او شامل حال من خواهد شد؟

« در این تنهایی و سکوت و درد، من تو را نفرین نمی کنم و از اینکه تو مرا رها کردی و دل تیره بخت مرا واژگون و سرگردان در بیابانی که آن را پایانی نیست رها ساختی تو را به خدایت که عادل و منتقم است، نمی سپارم ».

زیرا می ترسم به غضبش گرفتار شوی و در نتیجه دل من بیشتر از پیش در فشار غم و اندوه تو قرار گیرد، تو خوب می دانی عاشق حقیقی هرگز حاضر نمی شود معشوقه اش آزرده خاطر و غمگین باشد.

گر چه غم  و  رنج  من  درازی  دارد             عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکیه  که دوران فلک           در  پرده  هزار  گونه  بازی  دارد 

 

 

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 20:48 ] [ مجید ]

گل اگر شبنم خونین بیاشامد تا ابد با طراوت و شاداب باقی می ماند.چه بهتر که این شبنم خونین از دل دردمند عاشقی چون من سرچشمه گیرد.پس تو ای گل بدان راز حیات را کشف نکردی، بلکه زندگی جاودانه تو به قیمت مرگ و نیستی دل حساس و رنج دیده نویسنده ای تمام شد!...

گل زیبا می رفت تا در آغوش ظلمت شبانه، با ناز و قمزه فراوان به خواب رود، بلبل از راه دور با دلی پر از طپش می شتافت تا قبل از آنکه گل به خواب رود خود را به پای پر خار معشوقه برساند و ناله سر دهد و آنچنان به فریاد و فغان آید که گلستانی را از خواب بر انگیزد و از جفای معشوقه به عالمیان شکوه و شکایت کند...

اما معشوقه جفاکار و سنگ دل در قبال آن همه عشق و محبت، چند نیش از خارهای خود را در دل دردمند بلبل فرو برد، پرنده تیره روز خود را به آغوش گل افکند و با خون دل که قطره قطره می چکید بدن لطیف گل را، سرخ فام ساخت و با شستن جسم با طراوتش به او حیات ابدی و جاودانه بخشید، صبح گاهان معشوقه من که دل و دین از من ربوده است از کنار گل گذر کرد، نگاهی به زیبایی گل افکند و بدون این که به جسد بی جان بلبل شوریده حال بیندیشد لبخندی زد و گذشت ولی قافل از اینکه او نیز چون همان گل پر خار، روزی با خون دل من استحمام می کند و حیات جاودانی بدست خواهد آورد!؟ توجه من از خط سیر معشوقه زیبا که چون کبک می خرامید به طرف باغبان پیر که به سوی گلستانش می رفت جلب شد. زیر لب زمزمه می کرد:

چون نسیم سحری پرده گل باز کند                    باغ را بلبل خوش نغمه پر آواز کند

    کاشکی مطرب ما نیز هنگام صبوح                   خیزد از خواب و نوای طربی ساز کند

    بی نیاز است ز عشق منو جان بازی غیر             نازنینی است که بر جان و جهان ناز کند

ناگهان آوای پر نشاط باغبان نیمه تمام ماند و ناله آواز حنجره اش به گوشم رسید که به سختی و دردمندی می گریست، دانستم از مرگ بلبل عاشق اطلاع یافته و در غم او به نوحه سرایی پرداخته، دست بر دیده نهادم تا آن منظره را به چشم نبینم. قطراتی از اشکهای گرم بر صورتم چکیده، اندیشیدم در زهه بلبل ناکام پیرمرد باغبانی بود و به تلخی می گریست... اما در پی من و جسد من کسی خواهد بود که چند قطره اشک از دیده بفشاند؟؟!

آه نه، ترس من از آن است که می دانم آخر کار من بدتر از حال آن بلبل شوریده حال است و باید به پای عشق خود بسوزم. معشوقه ای که اصلا نمی داند که من دوستش دارم و دارم از آتش عشق او خاکستر می شوم. آرزوی من این است که اگر جانم را در راه عشق او فدا کردم، او روزی بفهمد که من به چه دلیلی جانم را فدا کردم و در آن روز می دانم که فقط اوست که بر سره مزار من اشک خواهد ریخت و روح من را آرامش می دهد. پس ای معشوقه من برای روزی که بر سره آرامگاه من بنشینی و برای روان پاک و روح عاشق من اشک بریزی لحظه شماری می کنم.

دوستت دارم و برایت آرزوی خوشبختی می کنم...     

[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 15:38 ] [ مجید ]

عزیزم...

تصور می کنم که هیچ وقت تا این اندازه از وجودم متنفر و بیزار نبوده ام، در گذشته امید و نا امیدی هر دو با هم در دلم جای گزیده و با یکدیگر مجادلت می کردند، گاهی این و گاهی آن فاتح قلب رنج دیده من بودند ولی از آن وقتی که تو را دیده و شناخته ام امید و آرزو، نشاط و شادمانی، خنده و سرور از کنارم گذشته و جای خود را به نا امیدی و ترس و وحشت داده است، با خود می گویم این سایه های مرگبار و وحشت زا چگونه ممکن است از جسم لطیف و بدن همچون گلبرگش جدا شده باشد؟ چگونه ممکن است آن چشمان خنده بار اینچنین سکوت و غم اندوه به بار آورد؟ چرا باید در جوانی جامه های سیاه ناامیدی که در نظر همگان نمونه ای از عزای واقعی است هیکل مرا بپوشاند؟

 چون درست می اندیشم احساس می کنم ناامیدی و ترس و وحشت از این است که می ترسم تو را از دست بدهم و بالاخره در گور سرد و تاریک هرگز نتوانم چشمان درخشان و زیبایت را که در زیر ابروان کمانیت در نظر من  چون ستارگان پر نور و گیرا و دل انگیز است ببینم. گرچه دیگران به علت سنگدلی تو را لایق این عشق بزرگ و مقدس نمی دانند. بگذار آنان آنچه که می خواهند فکر کنند، این منم که تو را باید بپرستم.

زنجیرهایی را که از هنگام بوجود آمدنت بر گردن داری به یک سو نهاده و به سختی آنها را از هم بگسل و همانند من به خودت قدرت بده همچنان که من بخاطر عشق پایدار تو خودم قدرت دادم. تو خوب می دانی بخاطر تو از معنویات و مادیات، از شخصیت و غرور گذشتم و به جهت دیدار تو چه دلها که نشکستم و خویشتن را آماده و نشانه حرفهای زهر آگین مردم قرار دادم ولی من اعتنایی نکردم و باز تو را پرستیدم، همچنانکه مادری فرزندش را و باغبانی گلش را و ثروتمندی ثروتش را می پرست! دیگر از من چه می خواهی؟!، آیا این آزمایشات با تو از حدیث عشق و راستی سخن نمی گویند؟!

ای گذشته ها که از برابر دیدگان تو گذشته واقعیت نیست، اگرنیست بگو!...

چون مرگ هست تا تو را به پایداری عشق من مطمئن کند!

اگر شجاعت نداری و اعتراف نمی کنی که تا پای جان دوستم خواهی داشت پس بی جهت موجود رنج کشیده ای را به زندگی امیدوار مکن، بگذار امواج سهمگین زندگی او را به هر کجا که مایل باشند با خود ببرند و در نتیجه صحنه زندگی تو را خالی و بی اغیار گذارند، باشد هر آنچه که خواهی انجام دهی!!

از تو تمنا می کنم در برابر این همه محنت با من از در راستی و حقیقت درآیی و من را از عشق بی ریای خود دریغ نداری و بالاخره همچون معشوق زیبای افسانه های قدیم و چون یک فرشته خوش خوی و آزادی بخش قدم به زندگی  تاریک من بگذاری، شاید خدای بزرگ بخواهد چند بهاری در کنارت از زیباییهای او که تو هم جزیی از آنی لذت برم.

در پایان من و روانم که هر دو در تو غرق هستیم به انتظار صدور رای تو دقیقه شماری می کنیم! 

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 7:7 ] [ مجید ]

زیبای من...

امشب همه جا را خاموشی احاطه کرده است. از صدای دل نواز بلبل عاشق و زمزمه جویبارهای زیبا اثری نیست.همه چیز در دل سیاهی شب به نیستی می پیوندد و برای من هم امشب یکی از بد ترین و سخت ترین شبهای زندگی به شمار می آید. گرچه هنگام جدایی با محبتی که به من روا داشتی و دستت را دقایقی چند در دستم نهادی ولی هنگام دور شدن از کنارت سایه مبهمی که همیشه از آن برای تو صحبت کرده ام، وجودم را فرا گرفت. ناگهان به یاد سخنان تو و اندرزهایت که شنیدن آن یک دنیا غم و اندوه در من ایجاد کرد افتادم. آیا منظور تو از گفتن آن جملات این نبود که امید کوچکی را که همانند اشعه ای از آفتاب بر دلم تابیده بود و دل به آن خوش داشته بودم خرد و نابود کنی؟

ویا منظوری داشتی، این جملات کوتاهی که از زبان تو خارج می شود نمی توانی درک کنی که چه اثر وحشت آوری در دلم بوجود می آورد و چه غوغایی در روح حساس من برپا می دارد. بگذار ثروتها و نشانها و القاب و زیبایی ها همراه با ریا و تزویر به کسانی تعلق پذیرد که از ازل، خداوند آنها را پست و حقیر و کوچک آفریده، در صورتی که تا آنجا که من می دانم تو دارای روان پر گسترش و بزرگمنشی هستی و این سعادت فقط مخصوص خود تو است. آرزو می کنم که تو به بیماری ساده ای مبتلا شوی تا من به بهانه دیدارت به بالین تو حاضر شوم و با دیدارت دل بیمار خود را شفا بخشم و حال که تو با نشاط و شادمانی از کنار من می گذری چگونه میتوانم آتش فروزان دلم را با دیدن تو تسکین بخشم؟!

آرزو می کنم که روزی صاحب تختخواب تو و اطاق مسکونی تو شوم تا بخاطر خاطره هایی که با تو دارم رنج های حاصله از بیماری تو را در فضای اطاق استنشاق کنم. همان رنج هایی که جسم تو را و در نتیجه روح من را آزار و شکنجه داد. همان آلامی که به شکل آآآه از لبان تو بر آمد و جایی نیافت و همچون پیکانی بر دل من نشست و آن را به ضربان افکند. گویی چشمان تو در آن حال با رنج هایت به خانه دل من فرو رفت. از این جهت است که تا عمر دارم برای تجدید خاطره های خودم اطاقی را که تو در آن بیمار بودی بمانند زوّاری که مکان مقدسی را زیارت می کنند، زیارت خواهم کرد تا بتوانم لذت دیدار و شیرینی بوسه های آسمانیی را که از صورت تو برداشتم تا ابدیت همراه داشته باشم. برای کسب این فیض سعی می کنم علاقه به زندگی در دلم ریشه بدواند و برای بدست آوردن این مقصود از امید و وصال تو همانند یک منبع انرژی استفاده خواهم کرد. تورا به خدا سوگند بار دیگر به این آرزوی وصال بیرحمانه متاز، باشد که این امید بتواند مدت کوتاهی من را زنده نگاه دارد و به دیدار چشمان زیبایت نایل سازد.

کسی که اول خدا و بعد تورا می پرستد!

[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 11:18 ] [ مجید ]

 

گر   آشنا   شود  مه  دیر   آشنای  من       بیگانگی  تهی  کند از  خود  برای  من

هرگزنکردپرسشی ازحال من به لطف       وز  انتظار سوخت  دل  بی  نوای  من

محبوب عزیزم:

همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون سپیده صبحگاهی زود گذر باشد، می ترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند از میان ابرهای تیره و تار بگذرد و روان مرا روشن سازد. بدین جهت این روزها احساس می کنم نگاه تو در عین اینکه پر از خنده و شادی است غم عمیقی را همانند اسرار اعماق دریاهای بیکران در خود حفظ می کند، با اینکه درخشش چشمان زیبایت جان به من بی جان می بخشد ولی از یک دوری مبهم احساس رنج و اندوه می کنم و در عین وحشت می فهمم که هر کس در زندگی دوبار می میرد، یک بار آن زمانی که می ترسد معشوقه زیبایش را از دست بدهد و دیگر بار آن زمانیست که زندگی را برای همیشه وداع می کند، از تو می خواهم با ابراز عشق خود مرا در برابر این فاجعه عظیم یعنی ترس از آینده مطمئن کنی؟

تو خوب دانسته ای که دیگر جسم و جانم قدرت دوری تو را ندارد و تا من امید دیدار تو را شب و روز در رویاهای خود نپرورانم هرگز نمی توانم دقایقی چند در آسایش باشم. بگذار مردم هر آنچه که می خواهند بگویند، زیرا عشق من اگر بیش از عشق مجنون نباشد کمتر از او نیست، در زمان حیات لیلی و مجنون هم افراد کوته فکر از ایراد، سخنان زشت و اتهامات ناروا به آن دو عاشق و معشوق دست از جان شسته کوتاهی نکردند، ولی قدرت پرستش زوال ناپذیر مجنون آنچنان بود که نظامی گنجوی شاعر معروف را طوری تحت تاثیر قرار داد که اشعار دلکشی با آن عظمت در مدح عشق آسمانی آن دو بوجود آورد که به زبانهای زنده ملل مترقی جهان ترجمه شد و سرگذشت آنان در دل پر احساس مردم جهان نقش بست، با این وصف من نه از نگاه مردم و نه از سخنان آنان باکی دارم، بلکه نمی خواهم هیچ وقت چشمان زیبای تو را در زیر پرده ای از غم و اندوه مستور ببینم. به من قول بده که به خودت رنج ندهی و همیشه خوشحال و خندان باشی، اگرچه برای بدست آوردن نشاط و شادمانی مجبور باشی مرا فدا کنی.

من به عشق آسمانی خود سوگند یاد میکنم که در برابر سعادت آینده تو دست از وصال و جان هر دو بشویم. آن وقت به جای تو از آسمان الهه عشق و دوستی به دیدارم خواهد آمد و او همانن تو در نظرم مجسم خواهد شد و مجذوب زیبایی و درخشندگی او می شوم و به هر کجا که برود با چشم گریان به دنبالش روان خواهم بود! ولی باز از مرگ و نیستی عشق زمینی خود مینالم زیرا روح من هنوز آرزومند وصال توست ، پس بیا مرا ترک مکن به من فرصت بده تا تو را تا واپسین لحظه حیات ببینم تا بتوانم آنچه در دل دارم برایت بیان کنم، مطمئن باش اگر بیرحم ترین و ستمگرترین ابنای بشر درد و رنج من را بدانند فتوی نخواهند داد که تو اینچنین از من گریزان باشی.

میدانی...؟گناهی است که کرده ایم، عشقی است که خداوند به ما ارزانی داشته که همانند آتش ما را بسوزاند و چون طوفان وجودمان را در هم نوردد و چه بسا مثل سیل که خروشان می آید و همه چیز را با خود می برد و به نیستی می سپارد، من را نیز از لذت تماشای چشمان زیبایت محروم سازد!

از تو سوال می کنم اگر خداوندبه حکم شکستن دل رنجور عاشقی چون من، تو را شکنجه دهد، آیا این مردمی که تو را همیشه به خاطر خوش آمد آنان من را رنج داده ای در کنارت حضور خواهند یافت که قسمتی از دردهای جسمی و روحی تو را تحمل کنند؟! من در راه تاریکی به مسافرت پرداخته ام که پایانش را نمی شناسم و هیچ روشنایی در این صحرای بی پایان ظلمت بار به جز پرتو دیدگان دلفریب تو وجود ندارد. من تورا با تمام ذرات وجود خود می پرستم و دوستت دارو و اینک بیش از تحمل یک بشر زنده رنج می برم. بیا زندگی مرا به عنوان هدیه ای بپذیر و از نیستی نجاتم بده یا اشاراتی کن تا از هستی چشم بپوشم و بی صدا به جانب گور سرد و آرامی که با دست خویش ساخته ام بروم و از خدا بخواهم هنگامی که من می میرم رحمت خود را از تو دریغ ندارد!

کسیکه غبارهای کالبد خاکیش هم تو را می پرستد!!

پ.ن: از تمام دوستان واقعا عذر می خوام به دلیلی روحیم خراب شده نتونستم خبر بدم

ببخشید

[ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 13:34 ] [ مجید ]

می گویند نخستین عشق که در زمان جوانی وجود انسان را فرا می گیرد هرگز فراموش شدنی نیست و آتش سوزاننده آن عقل و دل و دین انسان را پایمال می کند.من می گویم که عشق از نخستین روز تا واپسین دم حیات، این بشر را چون شمعی فروزان زنده نگاه می دارد و نشاط و شادمانی به او می بخشد. دل بی عشق انسان را به دیار جنون می برد و بلای دل صاحبدلان عشق است. ولی همین بلا مستی دل انگیزی دارد که شاید از سرچشمه حیات ابدی، فروزندگی خاصی را گرفته و منعکس می کند. آنانی که برای یک بوسه معشوقه وفادار جان می دهند کسانی هستند که درخشندگی و نور جاودانی را در لبان سرخ فام زیبایان جهان احساس می کنند و تو نیز از سرچشمه حیات قطراتی چند نوشیده ای وگرنه جگونه ممکن است که تا این حد فروزندگی حیات جاودانی از صورت زیبایت بتابد؟ بیخود نیست که فروغی شاعر شیرین سخن نکته سنج گفته:

تا  دیدن آن  ماه  فروزنده  محال   است            فیروزیم  از اختر  فرخنده  محال  است    

تا    زلف   پراکنده   او  جمع   نگردد             جمعیت  دلهای   پراکنده   محال   است

تا از  همه  شیرین دهنان چشم  نپوشی              بوسیدن آن لعل شکر خنده محال است

مشکل که به دستم رسد آن لعل  گهربار             بر دست  گدا  گوهر  ارزنده  محال است

گر عشق من ازپرده عیان شدعجبی نیست           پوشیدن  این  آتش  سوزنده  محال است

من  در همه احوال خوشم  تا تو نگویی             کز  بحر  کسی شادی  پاینده  محال  است

بشنو که دم تیشه چه خوش گفت به فرهاد           رفتن به  سر کوی وفا  زنده  محال  است

کس  در   عقبش   قوت  رفتار   ندارد               همراهی آن  سرو خرامنده  محال است

آگاه  نشد  هیچ کس  از  بازی  گردون              آگاهی از این گنبد گردنده محال است

هر صبح و شام که از خواب برخیزی ترانه های حزن انگیز من که به صورت نامه های سحر آمیزی جلوه گر است، بدن لطیف تورا چون گلهای بهاری شستشو می دهند!

به یاد داشته باش آبی که تو با آن استحمام می کنی «اشک مرگ» نام دارد و این اشک از دیدگان خونبار من جاری می شود و چون گلهای ارغوانی لبانت را سرخ فام و چهره ات را گلگون می سازد! ای است اعجاز سحر آمیزی که از قلم من به شکل نامه های رویایی به خاطر تو بوجود آمد!!

[ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ 9:37 ] [ مجید ]

در برابرش ایستادم و سر تعظیم فرود آوردم، زیرا او بهتر از هر کس حقایق را بر من فاش ساخت. با تماشای او دانستم دوری عشقم چنان افسرده و پژمرده ام کرده است که می خواستم سنگی بردارم و بر صورتش زنم و او را در هم بکوبم که دیگر قادر نباشد این دل شکسته را بصورت تصویری این چنان پر چین و چروک نشان دهد...ولی افسوس که دستم حرکت نکرد، زیرا او حقیقت بود و من فریفته دروغ و مکر، او صافی باطن داشت و من غرق در گناه، او حاکم بود و من محکوم ابدی!

گذشته های غم آلود من را بوضوح نشانم می داد، تنهایی و خاموشی غم انگیز دل افسرده ام را به صافی آب های لغزنده و دل انگیز مرداب های آرام و ساکت که از گذشت زمان در دل عمیق و اسرارآمیز خود داستان ها و حوادث شگفت آوری دارند و در برابرم قرار می داد، خونسردی و بی اعتنایی های زمانه را در پیش دیدگان رنجور و متحیر من چون موجی گذران، می گذرانید. آهی سرد از دل پر دردم کشیدم، در برابرش زانو زدم و از شدت رنج و غمی که از تماشای گذشته ها عارضم شده بود به خواب رفتم، الهه عشق و هنر با بالهایی زرین که دسته ای از شعرا و نویسندگان با او بودند در کنارم قرار گرفتو در حالی که لبخند میزد بوسه ای آتشین بر لبانم زد و با سایر هنرمندان محروم این جهان ناپایدار به طرف ستونی از روشنایی که از گوشه آسمان می لغزید و به اطراف من روشنایی می بخشید قصد مراجعت نمود،هنگام رفتن ارواح هنرمند به همراه فرشته عشق وهنر زمزمه می کردند:

«ای نویسنده غمگین تنها، بخند... آری بخند که تنهایی و سکوت تو، درد و رنج بی درمان تو، به زودی به پایان می رسد وتو با لبانی خندان...به کاخ های با شکوه امید وآرزوی پایدار قدم خواهی گذاشت و به زودی به جمع ما چون شمعی فروزان روشنی خواهی بخشید...آری بخند که به زودی با این عده برای بردن روح عذاب کشیده تو به زمین نزول خواهیم کرد و دنیای بشریت که هرگز ارزش او را نفهمید وندانست با خود به عالم ابدیت و به نزد خدای هنرمندان خواهیم برد...تو در آنجا دیگر رنجی احساس نخواهی کرد...

آرام و آزاد بر پیکر ابرها سوار شده به مراد دل خواهی رسید!!»

غم زمانه به  پایان رسید  و   یار   آمد

شراب  کهنه  بیاور  که  نو بهار   آمد.

حکومت دی و بهمن تمام شد،ساقی

بیار  می  که  زمستان شد و بهار آمد.

پس از پایان یافتن صحبت آن بزرگواران هنرمند از خواب بیدار شدم و بلافاصله با ضربتی که از عمق غم های وجودم نشأت گرفته بود بر او فرود آوردم و خرد و نابودش کردم تا شاید گذشته هایم را از یاد ببرم، ولی افسوس فرشته مرگ در تعقیب من است و قصد خاموش کردن زودتر از موعد شمع زندگی من را دارد. آیا کسی نیست که آه دل من را بشنود و از خاموش شدن شمع زندگی من جلوگیری کند؟

[ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ 17:48 ] [ مجید ]

 تند خوئی تو، بی اعتنایی وخونسردی تو همیشه اوقات مرا چنان در هم می کوبد که تاکنون نتوانسته ام آنچه درباره تو می اندیشم به زبان آورم، سعی می کنم بوسیله این نامه احساسات قلبی خود را برای تو فاش سازم، احساساتی که هر شب چون آتش گداخته ای قلب و در نتیجه هستی مرا می سوزاند و من را مانند محتضرین تب دار به وادی فنا می کشاند، به سرزمینی که نیستی و سکوت و سردی لحظات آتشین حیات را چون اقیانوس های یخ بسته سرد و منجمد می سازد و از تو می خواهم این نامه را که صورت نامه های عادی ندارد و در پاکتی قرار نگرفته و تمبری به روی آن نخورده است، بپذیری و بگذاری عشاق شوریده حال جهان نامه من را که از صمیم قلب تو را دوست داشته ام و از تو هرگز محبت و وفایی ندیده ام، بخوانند و قطره اشکی بر دل رنجیده من از دیده جاری سازند، شاید قطرات اشکهای گرم خوانندگان این نامه، دل سرد تو را به رحم آورد.

نمی دانم در سرلوحه نامه چه بنویسم، از کلمه «محبوبم»فراری و بیزارم چون محبوب یک طرفی کمتر وجود دارد، عزیزم را برای این انتخاب نمی کنم چون همگان به همه کس این کلمه را خطاب می کنند، ذر پی آنم کلمه ای که برازنده تو باشد بیابم. دوست دارم آن را بیافرینم، همان طوری که خداوند بزرگ من را آفرید و رنجهای دنیا را چنان بارم کرد که هرگز از سنگینی آن کمرم راست نشد.

آری می خواهم کلمه ای بوجود آورم که همان یک کلمه معنای این نامه طولانی را در قالب کوچک خود جای دهد، میل دارم در این کلمه از کشتار بی رحمانه تو، از جفای تو، از خنده های بی موقع تو و بالاخره از نگاه سرد و بی فروغ تو سخنها گفته باشم.

ساعتها می گذرد، کاغذهای بیشماری سیاه شده و پس از پاره شدن تسلیم بادهای شمال گشته و به امواج رقصان رودخانه خروشان سپرده شده است، ولی هنوز این کلمه را نتوانسته ام بوجود بیاورم و یا شاید نخواسته ام، زیرا با تمام این شکوه ها دوستت می دارم و میل ندارم هرگز دل زود رنجت سر مویی از من برنجد، بگذار این کلمه لعنتی هیچ وقت بوجود نیاید، زیرا از آن ترس و وحشت دارم، ترسی مبهم که به اشکال ظلمانی شبهای تیره و تار زمستان شبیه است، ترسی که چون وحشت در پناه ابرهای سیاه، جهان را مسخر می کند...

اندیشیدم بهتر است نامه را بدون سرلوحه و اسم شروع کنم. زیرا دوست ندارم مردم بفهمند من تو را می پرستم،عجیب است اگر بنویسم، به همین اطلاع دیگران نیز حسادت می ورزم، زیرا نمی پسندم نام تورا اگر چه یک بار هم شده کسی بر زبان آورد و حتی در فکر خود نیز آن را مجسم بسازد!

می بینم نامه پایان می یابد و من هنوز در انتخاب سرلوحه آن باقی مانده ام. ممکن است تقاضا کنم در یک شب مهتابی مانند انوار ماه که لرزان و گذران از پس موانع گذشته و جهان هستی را روشن می کند به آغوشم بیائی و ضمن این که دل تاریک و غم زده من را روشنی می بخشی، نامی را که باید در نامه بعدی آن را عنوان کنم در گوشم زمزمه کنی؟!...    

[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 9:46 ] [ مجید ]

امشب شب ولادت قائم آل محمد، آقا صاحب الزمان(عج)است و من به هیچ وجه نمی خواهم که شب خودم را با چنین کلماتی خراب کنم. ولی افسوس چه کنم که دلم نمی گذارد چنین تصمیمی بگیرم. آخر چه می شود کرد؟ دلی که عاشق شد دیگر عاشق شده است و تنها راه خلاصی دل از عشق مرگ است. آری مرگ! واقعیتی که من لحظه لحظه به آن بیشتر علاقه مند می شوم. دوست دارم که در شبی از این شبها الهه مرگ همچون کبوتر سپیدی به نزدم آید و من را در آغوش خود بگیرد و از دنیای مادی به دنیایی دیگر ببرد، تا ببینم همه کسانی که من را می شناسند تا چه حد و تا چه زمانی یاد و خاطره من را زنده نگاه خواهند داشت.

نیمه های شب است و مدتی است که با چشمان گریانم به آسمان نگاه می کنم. آن ستاره کم نور دورافتاده که چون شمعی آهسته آهسته از درخشندگی و روشنائیش کاسته می شود ستاره عمر من است. ستاره ایست که مدتها دل و دیده ام را روشن می ساخت تا او را ببینم و به عشق او دل خوش دارم... ولی افسوس که آن ستاره زحمت بیهوده کشید چون او هرگز به بالین دل رنجور من نیامد تا من غمهایم را برایش بگویم...غمهایی که زندگی من را سیاه کرد.غمهایی که باعث شد من قلبم را از دست بدهم. همان طوری که آفتاب در افق دور دست آخرین اشعه های زرد رنگ خود را با نهایت حیرت به صورت زمین می تاباند و بوسه های جدایی بر سر و صورت معبود خود می زند. احساس می کنم روح من نیز چون خورشید آهسته آهسته درخشندگی خود را از دست می دهد. اینکه می گویند گاهی انسان قبل از مرگ الهامی دریافت می کند، به حق می گویند زیرا روح من به هزاران وسیله مبهم و روشن روز مرگ من را نوید می دهد. در این موقع حساس انسان در غم و اندوه عمیقی فرو می رود و به گذشته اش می اندیشد و به خاطره های شیرین گذشته اش دل خوش می دارد ولی من از گذشته پر از اندوه خود خاطره شیرینی ندارم که دل به آن خوش دارم، زیرا به هر صفحه از عمر خود که می نگرم در آن جز غروب عشق چیز دیگری نمی بینم!

وقتی که به گذشته خود می نگرم جز خاموشی و تنهایی هیچ نشانه ای نمی یابم...

در آسمان دل من ستارگان زیبای پرنور وجود ندارند، در آن دوردست ها ستاره های کم نوری سوسوزنان غروب می کنند. غروبی پر از درد و رنج که از گذشته های وحشت انگیز من صحبت می کنند. صداهای آنان درهم و مبهم به گوشم می رسد. سعی می کنم سخنی از آنان بشنوم، ولی مسافت زیاد نمی گذارد وآنچه به گوشم می رسد به طور نامرتب در مغزم یادداشت می کنم و آنان را با هزار کلمه دیگر می آمیزم و این آهنگ به گوشم می رسد که ... ما ستارگان درخشنده ای نیستیم و اینک به سوی خاموشی و نیستی پیش می رویم وچون تو به غروب کشانده شده و در ظلمت ابدی محو و سرگردان شده ایم. همانطوری که تو به زودی با رنج بی پایان به وادی خاموشان کشانده خواهی شد...

بله این است سرنوشت من، سرنوشت عاشقی که فقط ستاره ها از غم دل او اطلاع دارند و خدای بی همتا

جانم ازهجر رسیده  است  به لب،  جاندادن

تلخ  شد  ز آنکه  خبر از  بر جانان  نرسید

برسد  یا  نرسد ،  کار من  از  کار  گذشت

وای بر او که بر این درد بی درمان نرسید

مشکل  کار من  آسان  نکند کس جز مرگ

چه  کنم  آنکه  کند  مشکل  آسان ،  نرسید

[ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 0:15 ] [ مجید ]

شبی و غمی و قلمی دیگر...،  فرصت مناسبی است برای نوشتن. نوشتن چیزهایی که مدتهاست دلم می خواست که بنویسم، اما هر دفعه به دلیلی نتوانسته بودم که بنویسم. پس حالا که فرصت شده باید درنگ کنم که نکند این فرصت از دستم برود. دستی که روزی آرزویش این بود که دستهای اورا بفشارد. دستی که حالا قلم را گرفته و با حرکاتی موزون باعث می شود که این کلمات که از پس سینه عاشقی چون من بیرون می آید بر روی کاغذ نقش ببندد. امشب بر خلاف شبهای قبل نه دلم گرفته و نه دلم می خواهد که گریه کنم، چون امشب سری به آلبوم عکسهایم زدم. عکسهایی که یکی پس از دیگری دوران کودکیم را در خاطرم زنده می کند. عکسهایی که فقط نشان و زنده کننده خاطرات دوران خوشی من است. دورانی که دل خوشیم به بازی هایش بود و بالاترین حد غصه هایم شکستن اسباب بازی هایم.دورانی که آرزو می کردم هیچ گاه به پایان نرسد. اما چه سود؟ آن دوران هم به صورت باد گذشت و دیگر باز نخواهد گشت.دورانی که پایان آن، ابتدای دل دادن و دل سپردنم بود. دلی که قبل از آن حتی از وجودش بی خبر بودم. دلی که حالا پس از چندین سال شکسته، دلی که دیگر تاب تحمل سختی های روزگار را ندارد. دلی که سوخت، شکست، و نابود شد.

به بعضی از عکسها که نظاره می کنم آه سرد و عمیقی از درون سینه ام فوران می کند و اجازه نمی دهد که به نوشتن ادامه دهم.

وااااایی خدای من چه روزهایی بود. حاظرم هرچه که دارم بدهم تا دوباره یک روز از آن روزها را تجربه کنم. ولی چه سود که شدنی نیست. پس همان بهتر که یاد و خاطره آن روزها را زنده نگاه دارم. اگر بخواهم فراموشش کنم، غم غصه این روزها کمرم را می شکند. خدایا کمکم کن. خداوندا این دل من را از سرگردانی خلاص کن و نگذار بین خوشی سالهای کودکی و غم سالهای جوانی سرگردان باشم.

من را از این سردرگمی رهایی بخش.

به امید روزهای سرسبز و آفتابی برای تمام دلهای شکسته

[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 11:29 ] [ مجید ]

امشب درست نمی دانم که چه بنویسم، ولی این را می دانم که امشب هم مانند بیشتر شبها دلم می خواهد که تا حد مرگ گریه کنم ولی افسوس که نمی توانم، آخر من محکوم شده ام و نمی توانم غم ها و غصه هایم را به شکل قطره های اشک نمایان کنم.

دلم می خواهد گریه کنم ولی چشمانم چنین اجازه ای را به من نمی دهند، گویی چشمان من چیز دیگری می خواهند.

این چه سرنوشتی است، دلم هوس گریه دارد ولی چشمانم از گریستن بیزارند. چرا؟ شاید چشمانم چیزی می دانند که من نمی دانم. آن چیز چیست؟ من که دیگر از زندگی و تمام کسانی که در این دنیا می شناسم ناامیدم، پس چرا هنوز چشمان من به آینده و سرنوشت سیاه من نگاه می کنند؟ آیا چیزی می خواهند به من بگویند؟ دلم هم دیگر از گریستن فراری گشته، ولی من هنوز نا امیدم و می خواهم که ساعت ها در خلوت خود در مورد سالهایی که بیهوده با خیالات خود آن را تباه کردم فکر کنم، شاید که شبی از این شبها الهه مرگ به فریادم برسد و من را خلاصی بخشد. ولی افسوس سرنوشت من این است که زنده بمانم.

کسی که به عشق دنیای مادی دل بست در همین دنیا باید زجر بکشد. چرا؟ مگر عاشقی گناه است؟ خیلی از این مردم عاشق می شوند و آخر هم خوشحال از نتیجه کار خود از این دنیا کوچ می کنند، ولی من به کسی دل بستم که در عین مهربانیش با یاد خود روز به روز من را به مرگ و پرتگاه حق وحقیقت نزدیکتر می کند. شاید سرنوشت من این است که با این دنیا و موجوداتی که خود را انسان می خوانند بیش از پیش آشنا شوم و به این حقیقت پی ببرم که این کره خاکی که ما انسانها در آن زندگی می کنیم محل زیستن نیست، بلکه مکانی است برای محاکمه انسان هایی که از بدو تولد خود و ورود به این دنیا، رنج این دنیا را به جان می خرند و دچار چه اشتباهی می شوند که به این محکمه پا می گذارند.

نیمه های شب است و همچنان دلم گرفته، دلم می خواهد آنقدر گریه کنم که تمام کسانی که من را می شناسند بفهمند که من هم عاشقم، عاشق کسی که تمام لحظه های شاد زندگیم را در عوض تلاش برای آینده ای روشن با یاد او سپری کردم. ولی در عوض او با نگاهی سرد به من می فهماند که هیچ علاقه ای به من ندارد.

آه ه ه ... خداوندا.چرا زندگی من را پاین نمی دهی؟ تا چه وقت باید در سیاه چال زندگی دست وپا بزنم و روز به روز چشمانم به سیاهی و تباهی دنیا باز شود؟

خداوندا التماست می کنم جانم را بگیر و خلاصم کن.

[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 0:27 ] [ مجید ]

اکنون که می خواهم شروع به نوشتن کنم اشکی از چشمانم سرازیر گشته که درست نمی دانم که این اشکها از خوشحالی است یا از زیادی غصه. اگر بگویم از شادی است به خاطر این است که امروز روز تولد او بود. منظورم از او کسی است که روزگاری بس طولانیست که دلم را به او داده بودم وزندگی تاریکم را با نور عشق او روشن می کردم و اگر بگویم که این اشکها از زیادی غصه است، به این خاطر است که وقتی فکرش را می کنم که سال پیش در چنین روزی برای اینکه با او تماس بگیرم و روز تولدش را تبریک بگویم سر از پا نمی شناختم. خدایا چقدر من گمراه بودم. اگر می دانستم که او به شخص دیگری علاقمند است و فرد دیگری را دوست دارد، شاید حتی اگر جانم را هم از من می گرفتند زبان به دهان می گرفتم و تولدش را تبریک نمی گفتم.

آخر چرا یک انسان تا این حد بایستی بی احساس باشد. من تمام لحظاتی که با هم بودیم سعی کردم به او بفهمانم که تا چه حد دوستش دارم.حتی با نحوه نگاه کردنم، با لحن صحبت کردنم و هزاران مورد دیگر تلاش کردم که به او بفهمانم که دوستش دارم. در عوض او برای من از عشق خود صحبت می کرد و دل خاکستر شده من را به دست باد می سپرد.

آه ه ه ه... چه بدبختم من.

ساعتی گذشته و چند لحظه ایست که قلم را کنار گذاشته ام و سرم را بین دستانم گرفته ام و به حال خودم و دلم اشک می ریزم.

دیگر هیچ چیز من را برای نوشتن یاری نمی کند. آخر چه بنویسم؟ برایش بنویسم که چقدر دوستش داشتم؟ آیا او اعتنایی می کند. قول می دهم او حتی به درستی نمی تواند عشق را توصیف کند چه برسد به اینکه من و احساسات من را درک کند.دیگر خسته شده ام. از وقتی به خودم آمدم و او را شناختم کاری جز اشک ریختن ندارم. بعضی مواقع از خدای خودم طلب مرگ می کنم، چون می دانم تنها راه نجات من مرگ است و بس. آخر دیگر دلی ندارم که با آن به زندگی ادامه دهم. چه می شود کرد؟. شاید این خواست خدا بوده که من این همه عذاب بکشم تا بفهمم که هر کسی لیاقت عشق واقعی را ندارد و ارزش احساسات آدمی بالاتر از اینهاست که دست بیندازی و دلت را دو دستی به کسی تقدیم کنی و طرف مقابل هم بدون اینکه ارزش این دل را بداند از دل شما فقط برای زیبا سازی لحظات زندگی خودش استفاده کند و وقتی از آن سیر شد دل دیگری را جایگزین دل شما کند و دل شکسته شما را به زباله دانی زندگیش پرتاب کند.

باشد که سرنوشت من تجربه ای باشد برای شما دوست عزیز که به سادگی دل ودین خود را در گرو یک عشق پوشالی ندهید.

دل و دین وعقل و هوشم، همه رابه آب دادی

ز  کدام   باده  ساقی  به  من   خراب   دادی

دل  عالمی  ز جا  شد،  چو نقاب  بر گشودی

دو جهان به هم بر آمد چو به زلف  تاب دادی

همه  کس  نصیب  دارد  ز نشاط و شادی، اما

به  من غریب  مسکین  غم  بی  حساب  دادی

[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 10:24 ] [ مجید ]

باز قلمم را برداشته ام و میخواهم چیزی بنویسم، اما چه؟ امیدوارم که امشب قلمم مرا یاری کند. می خواهم بنویسم،از خودم،عشقم،احساسم،و زندگیم. می خواهم درباره همه کس وهمه چیز بنویسم. می خواهم آنقدر بنویسم که همه بفهمند من کیستم. می خواهم بنویسم که او چطور دلم را همچو کوره ای داغ و سوزان کرده است. اما دقت که میکنم می بینم مطلب خاصی نمی توانم بنویسم. از کجا بنویسم؟ از چه بنویسم؟ ازچه کسی بنویسم؟ از او که با من کاری کرده است که خاکستری بیش از من نمانده؟ از او که یک عمر من را با لحن صحبت کردنش، با نحوه نگاه کردنش، با اخلاق و قلب مهربانش و همه چیزهای دیگری که من از او دیده و شنیده بودم فریب داد؟ از او که از نظر من یکی از مهربانترین و دلسوزترین قلبها را داشت؟ شاید هم خودش نداند اما آنچنان من را شکست که من به یکباره از دنیا وهمه موجودات جاندار و غیرجاندار آن فراری گشته ام. او به هیچ وجه حتی حاضر نمیشود به من که زیر پایش له شده ام نگاه کند، چه برس به اینکه به فریادم برسد. آنقدر به نوشتن ادامه می دهم تا شاید روزی او گوش چشمی به این کلمات که از دخمه های تاریک دل من بر می آید و بر روی کاغذ نقش می بندد، بیندازد و آهی برای آرام شدن این دل عاشق بکشد. آهی که یک عمر من در فراق او می کشیدم و آرام آرام می سوختم. شب از نیمه گذشته و من هنوز نتوانسته ام مطلب خاصی بنویسم.هنوز نتوانسته ام مطلبی بنویسم که کمی دل او را به درد آورد. دیگر نمی خواهم به نوشتن ادامه دهم، زیرا هرچه بیشتر می نویسم تازه می فهمم که به چه دل خوش کرده بودم و چه ظلمی  در حق من شده است. دلم دیگر دارد در تاریکی های سردرگمی می پوسد. آیا کسی نیست که من را از این مرداب فنا نجات دهد؟ آیا کسی نیست که سوز دل شکسته من را به آن نامهربان که مهربانترین قلبها را دارد برساند؟ من از شمائی که درد من را می دانید و آه دل من را می شنوید خواهش میکنم که به او بگوئید با اینکه قلبم را شکسته و ظلم بزرگی بر من روا داشته باز هم اگر او بخواهد حاضر هستم جانم را برای او و عشق او فدا کنم.

[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 1:23 ] [ مجید ]

این کلمات که چشمان شما خواننده گرامی بر روی این تگ برگ کاغذ سپید می بیند سوز دل عاشق آزرده دلی است که دیگر از این دنیا و همه چیز آن فراری گشته ودیگر امیدی به زندگی در این پهنه وسیع  بی وفایی و نا مهربانی ندارد. عاشقی که عمری با استشمام بوی خوش گلهای مریم تازه شکفته درون سینه اش خط بی انتهای زندگی را دنبال می کرد، ولی اکنون دیگر به انتهای این خط رسیده است، گویی باغبان این گلستان دیگر اعتنایی به گلهای مریم زیبا ندارد. قلب و روح این عاشق داغ دیده هم نیز مانند لاله های از ساقه شکسته پای دیوار محبت، شکسته ودیگر امیدی به شکوفایی آن نیست. پس همان بهتر که این عاشق درمانده از دنیا، مانند همان باغبان مفلوک، به این زندگی و سیر طبیعی آن بی اعتنا شود چه بسا که هر چه زودتر از این تند باد زندگی خلاصی یابد و بتواند برای خود سرپناهی فراهم سازد.

گفتم سرپناه، کدام سرپناه؟ هیچ سرپناهی نمی تواند این عاشق شکست خورده را پناه دهد. شبها در تنهایی خود می دیدم که سایه غم و اندوه که هر شب از داخل کوچه از زیر پنجره اطاقم گذر می کرد و هیچ اعتنایی به من نداشت، اکنون هر شب همچو ماری از زیر در اطاقم به قصد بلعیدن جسم بی جان من چنان به چپ و راست می خزد که گویی عمری است منتظر ویران شدن گلستان دل من بوده و اکنون که این فرصت پیش آمده قصد صید مرا دارد.

این سایه غم و اندوه که اینک به شکل ماری در آمده نتیجه یک عمر خوش باوری و ساده دلی  این عاشق بیچاره است که اینک قصد جان او را کرده و می خواهد به این ساده زیستن پایان دهد. من نیز از او استقبال گرمی می کنم، زیرا با صید شدن من به دست صیادی همچون او ونابودی من خود او نیز از زندگی من محو و نابود می شود. پس بیا ای دیو تاریکی یا چه بهتر فرشته خلاصی دهنده از غم و اندوه، من را نیز همانند مجنون بیچاره که عشق لیلی او را آواره کوه و بیابان کرد از این پستی و بلندی زندگی خلاصی ده، شاید که سرنوشت من درس عبرتی باشد برای مجنون های پس از من که دیگر دل به عشق این دنیا و رنگهای دل فریب آن ندهند و عمر پر ارزش خود را بیهوده تلف نکنند.

[ جمعه هفدهم تیر 1390 ] [ 11:17 ] [ مجید ]
درباره وبلاگ

از شعله عشق هر که افروخته نیست
با او سر سوزنی دلم دوخته نیست
گر سوخته دل نئی زما دور که ما
آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست
----------------------------------------
قابل توجه عزیزانی که محبت می کنند وبه من سر می زنند تمام مطالب نوشته های خودمه و از دل شکستم می نویسم
واسم دعا کنید(مجید)
امکانات وب

جاوا اسكريپت